يک روز برفی و زیبا، همه ی ابرها در آسمان آماده برای باریدن برف بودند.ابر کوچولو که از آن بالا داشت نگاه میکرد، یکهو متوجه ی صدایی شد...ابر بزرگ و پیر قبیله داشت در آن بالا بالاها سخنرانی میکرد...همه ی ابرها جمع شدند...و با دقت به حرفهای ابر بزرگ گوش دادند...ابر بزرگ گفت:"دیگه وقتش رسیده که من از قصه های یک پرنسس کوچولو...
ما را در سایت قصه های یک پرنسس کوچولو دنبال میکنید